جدید، تازه و نو
یا ارحم الرّاحمین
یا الله
گفتم آبجی که از زیارت خونه خدا اومد یه پست میذارم. روز یکشنبه ۳۰/۱/۸۸ تشریف فرما شدن.
عجب صفایی داره
آبجی از اونجا برام تعریف می کرد
بهش گفتم از اون لحظه برام بگو که خونه ی خدا رو دیدی.
گفت بهمون گفتن:
سرتون رو بندازین پایین، رو به روی خونه ی خدا که رسیدید سرتون رو بلند کنید.
گفت:
وقتی که رسیدیم سرمون رو بلند کردیم. وااااااای بانو، نمی دونی چه حس و حالی بود. توی تلوزیون یه چیزی می بینی، یه عظمتی میگن و یه عظمتی می شنوی، اما اونجا اصلا خییییلی فرق می کنه.
من که همیشه آرزوی لمس اون لحظه رو دارم و امید دارم که خدا کمک کنه و بتونم تجربه کنم.
![]()
دیدن خونه ی خدا و قبرستان بقیع.
آبجی می گفت شنیده اگه روی سنگ های جبل الرحمه اسم کسی رو بنویسی، اونم یه روزی حاجی میشه.
گفتم اسم منم نوشتی؟
گفت آره
گفتم اسم خودمو چی؟
گفت آره
منم دلم خوش شد و کلی کیف کردم.![]()
اینجا محفوظه تا برم مکه برگردم، بیام انشاالله خاطرات سفر(مخصوصا دیدن کعبه) رو براتون بنویسم.![]()
![]()
![]()
خدا نصیب هممون بکنه.
![]()
![]()
![]()


