تبليغاتX
بانو

87 - 88

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

بهار: خبر آنچنانی نبود، فقط الکی الکی با یه کم درس خوندن کلی ...

تابستان: پر از خبر بود که بعضیاش قبلا نوشته شده بود:

* کنکور، نتیجه اولیه ی کنکور (دل خوشی)، سفر سیاحتی- زیارتی، نتیجه ثانویه ی کنکور (بازم دل خوشی، اما الکی خوشی)

پاییز: تجربه های جدید پدید!:

* یه چپ کردن حسابی با ماشین آقا داداش(همون رخش از پیش تعریف شده) و زخمی شدن و برجا موندن یه یادگاری کوچیک بر روی صورت

زمستان: زیارت آقا احمدبن موسی تو دو روز مونده به آخر سال بارزترینش بود و خبر خاص دیگه ای نبود.

از دید کلی تو سال ۸۷:

۱- خدا خیلی لطف کرد، رحم کرد، آزمود، بخشید و ...

۲- هرچی نگاه می کنم می بینم به دلیل ورود آقا داداش به زندگی ما هست که من یه تجربه های جدیدی به دست میارم. مخصوصا امسال که دیگه غوغا کرد.

سال ۸۷ سال پر بار و پر برکتی بود. یه عالمه از خالق مهربونِ همیشه مراقب ممنونم.

آرزو می کنم و از خدا میخوام که سال ۸۸ بهترین سال زندگیتون بشه (البته نه تا آخر عمرا، تا آخر سال)

 

عید همتون مبارک باشه، انشاالله 

 

!! نوشته شده توسط بانو | 23:50 | پنجشنبه 1387/12/29

دلتنگی = سفر قبل از عید نوروز

یا ارحم الراحمین

چقدر سخته که آدم از کسی که دوستش داره دور باشه.

آبجی عزیزم بعد از چندین ماه تصمیم گرفت از شهر خارج بشه. یه تعویض حال و هوا!

من از بی هم زبونی داشتم دمه عیدی دق می کردم(اینجاش مبالغه بود،خدا که هست،کسی تنهای تنها نمیشه)

وقتی فهمیدم می خواد ازم هنوز دورتر بشه، دیگه طاقتم تموم شد.

توکل کردم به خدا و راهی شدم که خودم رو بهش برسونم.

خلاصه یه مسیر سه ساعته رو تک و تنها، بی همراه گذروندم و رسیدم بهش.

حالا دیگه کنار دوتا آبجیام هستم که هر دوشون رفیق شفیقم هستن + آقا داداش مهربونم.(یه نکته مهم:نوشتن روزنوشت بدون اون صفا نداره)

خدا همه ی عزیزان رو در پناه خودش حفظ کنه.

                                  شاهچراغ 

زیارت نوشت:

بالاخره آقا احمد بن موسی طلبیدمون. انشاالله ۴ نفری میریم خدمتشون برای عرض ادب.

 

!! نوشته شده توسط بانو | 15:15 | سه شنبه 1387/12/27

آوای مهر

 

اسم جالبی براش انتخاب شده

دست همه دست اندرکارا درد نکنه

و خدا به همشون خیر بده

انشاالله

                      دست به دست هم دهیم به مهر ...(اینجا مدلش یه کم فرق می کنه!)

!! نوشته شده توسط بانو | 7:52 | چهارشنبه 1387/12/21

یه روز دیدنش خاطراتی رو به یاد میاره

 

دیشب، آخر شب، من و خواهر جون به دلیل اینکه شام کامل نخوردیم حسابی گرسنمون شد.

هر وقت اینجوری میشه من پیشنهادایی میدم که با میل و رغبت آبجی مهر تأیید به طرح اجرای این پیشنهادات زده میشه و من دست به کار میشم.

دیشب یه پیشنهاد دادم برای رفع گرسنگی و ایشون با کمال میل(البته یه چیزی بالاتر از کمال میل) پذیرفتن.

رفتم یه بسته میگو از فریزر در آوردم و گذاشتم تا یخش آب بشه.

خلاصه حدود یک ساعت بعد(یعنی20 دقیقه بامداد) با هم دست به کار شدیم تا یه غذای بسیار لذیذ درست کنیم. خواهر جون مشغول سیب زمینی سرخ کردن شد و منم مشغول میگوها.

بین کار یه کلاس اخلاق هم داشتیم که استادمون فاطمه خانم بود.

موضوع بحث: ریا از بزرگترین گناهان است.

از جانب ایشون و سخنانشون بسیار مستفیض شدیم که بحثش حسابی مفصل هست و اینجا نمیشه توضیح داد تا شما هم فیض ببرید.

 

تا غذامون آماده شد یه 45 دقیقه طول کشید.

اومدیم سفره پهن کردیم که مشغول خوردن بشیم، دیدم به به! چه سفره‏ی ساده اما زیبایی(از نظر خودمون)

گفتم حیفه که نره تو جمع خاطراتم تو وبلاگ.

من حیث المجموع خوشمزه شد.

        میگو سوخاری

!! نوشته شده توسط بانو | 10:35 | سه شنبه 1387/12/13

تقدیم به شما

 

  

              Doosesh Daram

    Be Yade Ye Nafar   Baraye Ye Nafar

 

 

!! نوشته شده توسط بانو | 15:0 | جمعه 1387/12/09

لا اله الا الله الملک الحق المبین

 

 

امام رضا(ع):

کسی که خود را حسابرسی کند، سود می برد و کسی که از خود غافل باشد، زیان می برد.

 

شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد.

 

 

!! نوشته شده توسط بانو | 2:16 | پنجشنبه 1387/12/08

تفکر و تامل

!! نوشته شده توسط بانو | 7:0 | سه شنبه 1387/12/06

RSS