تبليغاتX
بانو

یابن الحسن، بیا بیا

 

 اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم   

 

       از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام       گل کرد  خار، خارِ شب  بی قراری ام

        تا شد هزار پاره دل از یک  نگاه تو        دیدم هزار چشم، در آیینه کاری ام

        گر من به شوق دیدنت از خویش می روم       از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

                بود و نبود من، همه از دست رفته است      باری، مگر تو دست برآری به یاری ام

         کاری به کار  غیر ندارم که عاقبت       مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

                 تا  ساحل  قرار  تو چون موج بی قرار       با رود، رو به سوی تو دارم که جاری ام

                    با  ناخنم  به سنگ  نوشتم:  بیا بیا      زان پیش تر که پاک شود یادگاری ام

 

قیصر امین پور(گل ها همه آفتابگردانند)

 

معرفت، محبت، انتظار

انتظار، بدون محبت و محبت، بدون معرفت بی معناست.

 

!! نوشته شده توسط بانو | 8:30 | جمعه 1387/07/26

عشق حقیقی

سلام.

والله حوصله نوشتن مطلب جدید اصلا ندارم.

اما نمی خوام که اینجا هم بی روح بشه.

یه هو یه تصمیم گرفتم، گفتم عملیش کنم.

یه بیت شعر خوندم(یعنی خوندن برام) خیلی جالب بود. تصمیم گرفتم بذارمش شما هم استفاده ببرید. یه شبه هایی هم از بین میره.

 

شراب عشق نبود  ز آب انگور

ره نوشیدنش هم از گلو نیست


آشنای ... من

لطف داری شما٬ اگه خودتون رو معرفی کنید ممنون میشم.

 

!! نوشته شده توسط بانو | 22:20 | جمعه 1387/07/19

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت ...

چقدر بهش وابسته شده بودم.

خیلی دوستش داشتم و دارم...اما چیکار کنم که رفت...فقط آرزو دارم که سال آینده باشم(انشا الله) و دوباره حسش کنم.

خدا خودش بهم طاقت جدایی ازش رو داد...همونطور که فرصت دلبستگی رو داد.

امسال یه جور دیگه ای بود برام.

پر از رحمت و برکت.

هیچ سالی اینجوری نبود.

شایدم اینجوری بود ولی من درک نمی کردم.

خدا حافظ رمضان و سلام عید عزیز.

نماز روزه ها و عباداتتون قبول٬ عیدتون مبارک

 

!! نوشته شده توسط بانو | 8:36 | چهارشنبه 1387/07/10

ادامه داستان ...

خوب به سلامتی قسمت دوم سفر هم آماده شد. قسمت هایی که نوشته ها رنگشون متفاوت هست، لینک عکس ها رو گذاشتم که اگه دوست داشتید ببینید.

و اکنون ادامه سفر.

ظهر یکشنبه 27/5/87: تهران.

 یه شب تهران موندیم و با کاروان بعدی که تو راه بود هماهنگ کردیم که از تهران تا مشهد رو با هم همسفر باشیم که کاروان شماره2 تشکیل بشه.

ظهر دوشنبه: مکان ملاقات کاروان2، مرقد مطهر امام خمینی(ره).

به همسفران جدید رسیدیم. ماشاالله!!! تعدادشون و همینطور سرو صداشون خیلی زیاد بود. همه آدم های پایه در هر زمینه ای(کارهای سفرا، یه وقت فکر بد نکنید) کنار مرقد امام، تو تهران، وای وای وای، قلیه ی میگو پخته و نوش جان کرده بودن.

کاروان شماره2، یه کاروان واقعی بود. تعدادمون به 20 نفر رسید و تعداد ماشین های کاروان 4 تا شد.

خدمت امام خمینی هم عرض ادب و ارادت کردیم و حرکت کردیم به سمت سمنان.

یه نکته جالب اینجا به یادم اومد. تو 3 تا از ماشین ها یه سِمَت ثابت بود و دیده می شد و آن سِمَتی نبود مگر خواهر زن. وای وای وای فکر کنید تو هرماشین یه... (حالا یادم نیست تو تقسیم بندی های کشوری این شخص چه شغلی داره! اما این رو خوب می دونم که یک وزیر جنگ باهامون بود. وزیر جنگ: مادر شوهر) که یکی از اون خواهر زن ها خودم بودم. اما من اصلا از اون... نیستما.

خوب نیست زیاد تو جزئیات رفت.

غروب سه شنبه: مشهد مقدس.

ورودی شهر مشهد همسفرها همه باهم خداحافظی کردیم و هر کدوم رفتیم سر جا و مکانی که از قبل تعیین شده بود.

اولین جایی که تو شهر مشهد رفتیم حرم امام رضا(ع) بود و اونجا آقا کلی مهمان نوازی کردن و اگه خدا قبول کنه برای همه شما هم دعا کردم.

دیگه باغ وحش رفتیم، طرقبه و به رسم هر سفری بازار برای خرید سوغاتی.

باغ وحش: مشغول عکس گرفتن از آهو ها بودم که یه هو متوجه شدم چادرم یه جایی گیر کرده!!! وااااای یه آهوی فضول چادرم رو کرده بود تو دهن داشت می جوید. دلم ریخت. چادر رو کشیدم، دیدم اَه اَه اَه حسابی کثیفش کرده آهوی بد. همراهان محترم بهم می خندیدن میگفتن برو که مرادت رو گرفتی.

ظهر جمعه: خروج از مشهد به مقصد تبریز.

صبح رفتیم خدمت آقا برای تشکر، عرض ادب و خداحافظی. خیلی سخته واقعا لحظه وداع. وداع کردیم و برگشتیم هتل و اسباب و اساس هامون رو جمع کردیم و بعد از سه روز توقف تو مشهد، راهی شدیم به سمت تبریز.

جمعه شب: اتراق در یکی از شهرهای شمال کشور به نام آزاد شهر.

شنبه صبح: استارت ادامه مسیر

آگاهی یافتیم در مسیر انتخابی مان مکانی به نام نمک آبرود می باشد و از آنجا که ما نام تله کابین نمک آبرود و تعریفش را شنیده بودیم و آقا داداش اصرار داشتند که یک بار هم که شده مزه سوار شدن در تله کابین را بچشند، مسیر را کج کردیم و یک سر به آنجا رفتیم.

از وقتی تصمیم گرفتیم بریم، من تو فکر خالی کردن انرژی در اون ارتفاعات بودم. تا اینکه رسیدیم به تله کابین، سوار شدیم و رفتیم به ارتفاعات. به دلیل مساعد نبودن شرایط جوی(وجود نا محرم) از فکر تخلیه انرژی منصرف شدم.

اما وقتی از ارتفاعات بر می گشتیم، آقا داداش یییییییییییک تخلیه انرژی کردند که دیگران را نیز سیر فرموده و صدای چاکرتیم از کابین همسایه بلند شد.

خاطره شد حسابی. یه بار رفتیم برای هزار سال دیگمون کافی شد.

شنبه شب: توقف در شهری از استان آذربایجان شرقی به نام سراب.

توی یه جایی شبیه پارک چادر زدیم تا شب استراحت کنیم و صبح باز جاده نوردی کنیم. خواب های آشفته می دیدم. دزد اومده بود و وسایل و اسباب همه رو برده بود. چمدون ما بیرون از ماشین بود. وااااای چقدر وحشتناک بود، همه گریه می کردن و می گفتن زندگیمون رو دزد برد.

صبح وسایل و چادرمون رو جمع کردیم بذاریم تو ماشین. چشمتون روز بد نبینه...دیدیم چمدون آقا داداش و آبجی خانم نیست. این ور بگرد اون ور بگرد، نبود که نبود!!!

دیگه باورمون شد که دزد برده. نگاه کردیم دیدم همه چیز سر جاشه. فقط خدا رحممون کرد که دزده کیف آبجیم رو ندیده بود وگرنه هیچی. کارت سوخت(مهمترین چیز هر ماشین دار) و کلی پول و مدارک شناسایی و ...

البته نمیشه گفت ندیده بود میشه گفت وقت نکرده بود. آخه در ماشین که باز میشه ضبط بعد از 30 ثانیه همینجوریا، روشن میشه. ضبط هم صداش بلند بود. آقا داداش تا میشنوه از چادر می پره بیرون ولی می بینه هیچ خبری نیست. متوجه هم نمیشه که چطوری روشن شده.

خلاصه خدا مثل همیشه کمک کرد و چیزای با ارزش رو نبردن(مخصوصا کارت سوخت)

صبح یکشنبه: حرکت به سمت ورزقان

 با قیافه ای غمناک(البته فقط من٬ که از نظر خودم مال باخته نبودم و دلم می سوخت برای آبجی و داداش که چمدون اونا رو برده بودن) به سمت روستایی از روستاهای آذربایجان شرقی به نام ورزقان حرکت کردیم.

داشتم غصه ی چمدون اونا رو می خوردم که دیدم ای خدااااااااااااا... ساک سوغاتی هام نیست...خوب عزا بیشتر شد...حالا داداش و آبجی می خندن و می گن نگران نباش باز برات می خریم...من اَخم کردم و میگم دیگه یه قرون سوغاتی نمی خرم.

حالا خوب بود فقیرانه سوغاتی خریده بودم. اما هر چی بود رفت دیگه.

ظهر یکشنبه: ورزقان

بالأخره رسیدیم ورزقان خونه پدر بزرگ آقا داداش. یه سه روزی به اونا زحمت دادیم و یه چند باری رفتیم باغ. جاتون سبز خیلی خوش گذشت. روزی شما هم بشه.

قصد داشتیم بریم تبریز که نشد متأسفانه به خاطر یه اتفاقاتی که افتاد.

اما از صبح که بیدار می شدیم تو خونه نوای گدخ باغا بلند بود. از صبح گدخ باغا، گدخ باغا می گفتن تا بعد از ظهر می رفتیم.

گدخ باغا = بریم باغ

یه باغ گل هم رفتیم که خیلی زیبا و چشم نواز بود.

چند تا کلمه ترکی هم یاد گرفتم. البته همش خوردنی!

خوب دیگه دسته بندی نمی کنم همینجوری می نویسم تا اصفهان که باز صحنه اکشن داریم.

بعد از ورزقان رفتیم تهران و مرقد امام و بعدش چهارشنبه شب مسجد جمکران خدمت آقا صاحب الزمان(عج) بودیم و صبح هم رفتیم مجدد زیارت حضرت معصومه(س).

توی تهران رفتیم پمپ بنزین که ماشینمون رو غذا بدیم، تو صف ایستاده بودیم که صدای غرررررر شنیدیم.

چی چی بود؟!!!

 هیچی یه آقا پیکانی با پلاک 13(پلاک اصفهان که الحق دست مسؤلان راهنمایی رانندگی به خاطر حسن انتخابشون درد نکنه) ، 206 عزیز ما رو نقاشی کرد.

قبلا هم تو اصفهان یکی از هموطن های با فرهنگمون یه خط طویل روی رخش ما انداخته بود.

خوب اینجا گذشت.

رفتیم تو خود اصفهان. دنبال جای پارک می گشتیم. باز یه پیکان دیگه با یه پلاک 13 دیگه از بغل، ماشین ما را مالش داد.

اینم گذشت.

کمی آنطرف تر در خیابان دیگر در ترافیک این شهر شلوغ:

پیکانی باز هم با پلاک 13، جلوی ما ترمز گرفت و آقا داداش ما در هنگام ترمز گرفتن ایشان پا بر گاز نهادند و شد آنچه نباید(یا شاید هم باید) می شد.

چشم راست رخش ما کور گشت و تنها چراغ خطر پیکان آسیب دید خدا را شکر.

بابا مرام این هموطن اصفهانی رو که دیدم ...

آقا ایستادن و گفتن 2000 تومان پول بده و برو.(پول یه چراغ خطر یعنی!!)

حالا اگه ما بوشهری ها بودیم چیکار می کردیم؟

همه میدونن!!!

خوب راهمون رو ادامه دادیدم و دادیم و دادیم. رفتیم شیراز٬ شاه چراغ رو هم زیارت کردیم و از جاده فیروز آباد- جم رفتیم به سمت کنگان.

بعداز ظهر روز جمعه رسیدیم کنگان. من یه کمی استراحت کردم و داداش آقا برام آژانس گرفت و من رو راهی خونه کرد.

من هم خدا رو شکر صحیح و سالم(البته با مقداری سرماخوردگی در حد مرگ) و بدون 1تا سوغاتی رسیدم خونه. اما برای اینکه دست خالی نباشم یه کمی لواشک و قیصی و زردآلو خشک با خودم آوردم.

خوردیم و شما رو هم یاد کردیم.

خسته نباشید! از همراهی صمیمانه تون کمال تشکر را دارا هستم.

 

!! نوشته شده توسط بانو | 13:20 | شنبه 1387/07/06

انا انزلناه فی لیله القدر ...

 

چه سری است در پیوند میان نام علی(ع) و شب قدر؟!

التماس دعا

 

 

شهادت مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام رو به همه شما دوستان تسلیت میگم

!! نوشته شده توسط بانو | 2:52 | دوشنبه 1387/07/01

RSS