تبليغاتX
بانو

28 شهریور تولد کیه؟

امروز یک نفر به دنیا میاد...

نه٬ امروز خیلی نفر به دنیا میاد

هر کس که امروز تولدش هست٬ تولدش مبارک باشه.

انشا الله ۱۲۰ ساله بشه.

اینم کیک تولد یکی که امروز تولدشه!!!

کیک تولد کیه؟

!! نوشته شده توسط بانو | 8:15 | پنجشنبه 1387/06/28

ای کریم اهل بیت، ای مهربون، تولدت مبارک

 

جنت و عرش و سما، امشب چراغان می شود         خانه  زهرا و مولا چون  گلستان می شود

در   مدینه    شور  و   غوغای  دگر  بر  پا  شده          تهنیت گو بر  علی، امشب که او  بابا شده

میلاد کریم اهل بیت مبارک

 

نو گل بستان رسالت، حسن                شافع امت به قیامت، حسن

نیمه ی  فرخنده  ماه   صیام                 شد  شب  میلاد  امام عظام

 

*** میلاد امام حسن مجتبی(ع)، کریم اهل بیت رو به همه ی دوستان تبریک میگم ***

 

!! نوشته شده توسط بانو | 22:25 | دوشنبه 1387/06/25

گزارش سفر اخیر رئیس جمهور(بانو)

 

بالأخره دستم رفت به صفحه کلید که یه گوشه هایی از سفرم رو شرح بدم.

حالا انگار رئیس جمهور هستما، الآن گزارش سفرم رو باید بدم!!!

از اونجایی که 17 روز در گردش بودم و اتفاقات زیادی افتاد و شهرهای زیادی رفتم واگه بخوام کلش رو بنویسم بلاگفا شاکی میشه، یه قسمت هائیش می نویسم و یه بخشایی عکس میذارم.

سعی می کنم خیلی خلاصه کنم(یعنی!!! ).

اول از همه بگم که ما وقتی حرکتمون رو شروع کردیم 5 نفر بودیم(یه کاروان زیارتی کوچیک): من، آبجی1 و شوهرش و دخترشون و آبجی2(که فکر می کنم معرف حضورتون باشن)

صبح سه شنبه 23/5/1387 ساعت 10:30 :حرکت از بوشهر به سمت اولین مقصد، یاسوج

سه شنبه شب: اتراق در نزدیکی آبشار بی آب یاسوج به مدت یک شب.

صبح چهارشنبه: بار و بنه جمع کردیم و مهیا شدیم برای افزایش تعداد افراد کاروان.

آبجی 3 به همراه شوهرش تو شهر یاسوج به ما پیوستن و شدیم یه کاروان 7 نفره. به دلیل کم بودن جا در اتومبیل آبجی1، من نقل مکان کردم به اتومبیل آبجی3.(شوهر ایشون برای من مثل داداش هستن به همین دلیل تا آخر داستان نام ایشون با عنوان داداش ثبت میشه، چون خدائیش بیشتر از یه داداش هوامو داره)

چهارشنبه شب: اتراق در اصفهان.

رفتیم خونه ی دوست داداشم. آقای خونه هندی بود و خانم خونه خوزستانی، اینقدر این خانواده به ما رسیدن و واقعا از همه نظر مهربون بودن که توقف 1 روزه ی ما تبدیل شد به 3 روز(البته ما سه نفر اونجا موندیما، بقیه ادامه سفر رو رفتن)تو اصفهان هم گشت و گذاری کردیم و...

 مهمانمون موقع ناهار- اصفهان

 پل خواجو- اصفهان

صبح شنبه 26/5/87: حرکت به سمت قم.

رسیدیم جمکران و به جمع یاران همراه پیوستیم. ناهارمون رو دور هم خوردیم و برای نماز ظهر و عصر رفتیم مسجد. چادر ما روبه روی درب 4 مسجد بود، خیلی خوب بود که نزدیک بود. نماز ظهر و عصر رو خوندیم و رفتیم کنار چاه نشستیم. نامه ای توی یه مسجد بین راه پیدا کردم که یه دختر کوچولو به نام سمیرا برای امام زمان(عج) نوشته بود. خیلی کودکانه و زیبا. توش اصرار داشت که آقا به علی شون کمک کنه که زن بگیره و یه حرفای خیلی دلسوزانه که دعا بود برای خانوادش و بهتر شدن اوضاعشون. نامه رو با خودم بردم مسجد و انداختمش توی چاه به نیت اون دختر کوچولوی خوب و دلسوز.

اندکی اونجا بودیم و بعدش رفتیم که استراحت کنیم.

شب شد. با آبجی خانم ها رفتیم مسجد و یه زیر انداز پهن کردیم تو حیاط مسجد(به این دلیل که تو خود مسجد جا نبود) و مشغول عبادت شدیم.

برنامه های جشن تولد آقا شروع شد. خوش به حال آقا. عجب جشن تولدی براش میگیرن.

مولودی، هم خوانی، ... و دعای کمیل. آآآه که چه دعای کمیلی بود!!! تا اون لحظه از زندگیم، دعای کمیل با این صفا نخونده بودم. جای همه ی اونایی که نتونستن اون شب اونجا باشن سبز بود. برای همه تون دعا کردم، قول داده بودم و باید به قولم عمل می کردم. به قولا نایب الزیاره ی همه تون بودم(اگه خدا قبول کنه).

تا حالا مدینه نرفتم، نمیدونم چه حال و هوایی داره، اما اون شب حس کردم حال و هواش رو درک می کنم. امیدوارم یه روز از نزدیک درکش کنم.

یه نامه نوشتم بلند بالا. یه بلند بالایی میگما... حسابی آقا رو خسته کردم. چیکار کنم؟! من نیازمندم و ایشون هم که خیلی بزرگوارن. درخواست ها زیاده، خیلی زیاد.

این سری خیلی به اون مکان مقدس وابسته شدم. امسال مسجد جمکران یه جور دیگه ای بود برای ما 4 تا خواهر. یه صفای دیگه داشت.

 مسجد جمکران

آخ که اون شب چقدر زود صبح شد.

صبح شد و من موندم بین دوراهی. دوراهی برگشت به خونه و راهی شدن به سمت مشهد مقدس؟؟؟

اجازه مامان خانم تعیین کننده بود. داداشم می گفت بیا بریم مشهد. خودمم که از خدام بود. دلم لک زده بود برای زیارت ضامن آهو. اما چیکار باید می کردم؟ مامانم موقع شروع سفرمون گفت باید بعد از جمکران برگردی بوشهر.

خلاصه! صبح کله سحر، آقا داداش با مامان تماس گرفت و با روش خاص خودش، بله رو از مامان جان برای ما گرفت.

از کاروان شماره1 خداحافظی کردیم و هر کس رفت سی خودش. حالا شدیم 3نفر زائر که مقصد بعدیمون مشهد مقدس بود.

بعد از خداحافظی رفتیم قم و حضرت معصومه رو زیارت کردیم و ...

ادامه سفر...

ادامه سفرمان باشد برای پست بعد. فکر می کنیم نگارش سفرنامه مان تا سال آینده به طول بیانجامد.

شما هم زیاد پیگیر نباشید خدایی نکرده!! آخه من از کوچیکی انشام خوب نبوده، بلد نیستم متن بنویسم. الکی الکی چهارتا کلمه و جمله میزنم بهم(قد هم) تا یه متن بنویسم.

حالا فکر کنید اگه بخوام مفصل بنویسم چقدر زیاد میشه!!!الآن یعنی خلاصه بود.

 

!! نوشته شده توسط بانو | 8:15 | پنجشنبه 1387/06/21

امان از دست ...

با عرض پوزش و عذر خواهی...

از اونجایی که تقریبا همه میدونن من دیر به دیر مطلب جدید میذارم٬ میخواستم بگم که شاید یه مدت طول بکشه تا خاطرات و شرح سفرم رو آماده کنم.

بازم عذر میخوام.

!! نوشته شده توسط بانو | 0:10 | دوشنبه 1387/06/11

با اجازه برگشتم

سلام سلام سلام.

خوب خدا رو شکر سفرمون به دور ایران به سلامتی تمام شد٬ برای همه تون دعا کردم.

دیگه نمی خوام تدابیر امنیتی بیاندیشم و قصه ی سفر رو تو پست بعدی براتون می نویسم

 

!! نوشته شده توسط بانو | 23:52 | جمعه 1387/06/08

RSS