تبليغاتX
بانو

كرامتی از مشهد شريف امام رضا(ع)

باران مهرباني

شخصی از اهالی بلخ با برده(غلام) خود به زيارت مرقد رضا(ع) آمدند، آن شخص در جانب بالا سر مرقد و غلامش در ناحيه پائين پا مشغول نماز بودند.

پس از نماز، هر دو به سجده رفتند و سجده آنها به طول كشيد. تا اينكه شخص بلخی زودتر از غلام خود سر از سجده برداشت و غلام خود را صدا زد.

غلام برخاست و نزد مولای خود آمد. بلخی به او گفت: آيا می خواهی تو را آزاد سازم؟...غلام گفت: آری.

بلخی گفت: تو را در راه خدا آزاد ساختم و كنيزم را كه در بلخ است، آزاد نمودم و او را همسر تو گرداندم به فلان مهريّه، كه خودم آن مهريّه را می پردازم و فلان باغ خود را به شما دو نفر وقف نمودم و بعد از شما، وقف فرزندان و نسل شما باشد.

غلام گريه كرد و گفت: سوگند به خدا و به اين امام كه من نيز همين تقاضا را در سجده كردم.
!! نوشته شده توسط بانو | 0:54 | چهارشنبه 1386/08/30

گلایه

یکی از آشناها بعد از اینکه مطلب یکی مونده به آخر رو دید گفت: حالا انگار چقدر وبلاگش خواننده داره که اینجوری نوشته!!!

منم برای طرفداری از خودم...گفتم چی فکر کردی بابا...خواننده داره...اما نظر نمیدن...

ولی فکر کنم...اشتباه فکر می کردم و اون بنده خدا درست می گفته.

اما با این وجود...من کار خودم رو انجام میدم.

شاید کسایی میان اینجا ولی حوصلشون نمیشه نظر بدن.

این دلیل نمیشه که کسی نمیاد اینجا.

اگر میای قدمت رو چشمم.

نظرم ندی بازم ممنونم ازت که حداقل میای میخونی .

 تقديم به شما

!! نوشته شده توسط بانو | 11:55 | دوشنبه 1386/08/28

توسل حضرت يوسف(ع) در چاه به حضرت محمد(ص) و آلش

هنگامی كه برادران يوسف(ع) او را در چاه افكندند، يوسف تنها و غريب، در ته چاه تاريك روی سنگی كنار ديوار نشست و به دعا و مناجات پرداخت، ولی نتيجه ای نگرفت.

تا اينكه جبرئيل نزد يوسف(ع) آمد و گفت:« ای كودك! اينجا چه مي كنی؟»

يوسف در جواب گفت: برادرانم مرا در چاه افكندند.

جبرئيل گفت:«دوست داری از زندان نجات يابی؟»

يوسف(ع) گفت: با خداست. اگر او بخواهد، مرا بيرون آورد.

جبرئيل گفت اگر دوست داری از چاه خارج شوی، اين دعا را بخوان:

 

اللّهُمَ إنّي أسئَلُكَ بِأنَّ لَكَ الحَمدُ، لا إلهَ إلا أنتَ المَنّانُ، بَديعُ السَّماواتِ و الأرضِ ذوالجَلالِ والإكرامِ، أن تُصَلِّيَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أن تَجعَلَ مِمّا أنا فيهِ فَرَجاً وَ مَخرَجاً.

 

خدايا من از تو تقاضا می كنم كه حمد و ستايش برای تو است، معبودی جز تو نيست، توئی كه بر بندگان نعمت می بخشی، آفريننده آسمان ها و زمينی، صاحب جلال و اكرامی، تقاضا می كنم كه بر محمد(ص) و آل محمد درود بفرستی و گشايش و نجاتی از آنچه در آن هستم برای من قرار دهی.

او اين دعا را خواند و نجات يافت.

!! نوشته شده توسط بانو | 22:10 | چهارشنبه 1386/08/23

يه خبر

 

سلام دوست من

من رو ببخش كه دير به دير وبلاگ رو به روز  می كنم. اما يه تصميم گرفتم كه اگر خدا بخواد و كمكم كنه زود به زود آپ می كنم.(انشاءالله)

دوست دارم به شما هم بگم تا تصميمم رو بدونی و برام دعا كنی كه بتونم عمليش كنم.

ميخوام داستان هايی در مورد انبياء، اولياء و مقربان درگاه الهی بنويسم. خودم خيلی مشتاقم كه اين كار رو انجام بدم. نمی دونم ميتونم موفق بشم يا نه. اما اميد دارم كه خدا بهم كمك ميكنه.

پست بعدی، اولين مطلبی هست كه در اين رابطه ميذارم.

التماس دعا برای فرج آقامون امام زمان(عج).

 

!! نوشته شده توسط بانو | 22:4 | چهارشنبه 1386/08/23

RSS